آدم
مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست،
که من کسی نداشتم، کسم خدا بود، کس بی کسان، او بود که مرا ساخت،
آنچنان که خودش خواست، نه از من پرسید و نه از آن من دیگرم.
من یک گل بی صاحب بودم. مرا از روح خود دمید و، بر روی خاک و در زیر آفتاب،
تنها رهایم کرد، مرا به خودم واگذاشت.
عاق آسمان !
کسی هم مرا دوست نداشت، به فکرم نبود، وقتی داشتند مرا می آفریدند،
می سرشتند، کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد، وقتی داشتم روح می پذیرفتم،
شکل می گرفتم قد می کشیدم چشمهام رنگ می گرفت، چهره ام طرح می شد
بینی ام نجابت می گرفت، فرشته ظریف و شوخ و مهربان و چابک پنجه ای
با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش، آن را صاف و صوف نمی کرد.
وقتی می خواستند قامتم را بر کشند خویشاوند شاعر خیال پرور و بلند پروازی
نداشتم، تا خیال و آرزوی خویش را نثار بالای من کند.
وقتی خواستند کار دل را در سینه آغاز کنند، آشنایی دلسوز و دلشناس نداشتم
تا برود و بگردد و از خزانه دل های خوب، بهترین را برگزیند.
وقتی خواستند روح را در کالبدم بدمند، هیچ کس پریشان و ملتهب دست به کار نشد
تا از نزتگه ارواح فرشتگان، قدیسان، شاعران، عارفان و الهه های زیباییهای
روح خدایان هنر و احساس و ایمان، نازترین و نازنین ترین را انتخاب کند.
وقتی ...
وقتی
وقتی
وقتی....
وقتی که تنها بودم تنها ماندم،
فقط من بودم و خدایم هیچ کس به فکرم نبود به جز خودش،
که خودش می دانست دارد چه کار می کند.
وقتی ....
ن پ1: به نظرتون این نوشته از کی می تونه باشه ؟


).jpg)





